داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

جوانی نزد سقراط آمد و گفت:میخواهم فلسفه را از تو بیاموزم.

 

سقراط گفت:با یقین آمده ای ؟

جوان گفت : بله !

آنگاه جوان سقراط را به کنار حوضی آورد و گفت:سرت را داخل آن کن.جوان سرش را داخل حوض کرد و بعد از لحظاتی سقراط گردن جوان را گرفت و داخل آب نگه داشت.دقیقه ای چند که آن جوان داشت خفه میشد و دست های خود را به نشانه ی تقلا حرکت می داد,سقراط گردن او را رها کرد ! جوان نفس نفس زنان سر خود را از حوض بیرون آورد و علت این کار را از سقراط پرسید.

سقراط در جواب گفت:در آن لحظات با تمام وجود خود چه چیزی را طلب میکردی؟ جوان گفت : فقط هوا را طلب میکردم و بس!

سقراط گفت :حال به خانه برو فکر کن اگر به مرحله ای رسیده ای که فلسفه را نیز این چنین با تمام وجود خویش طلب می کنی,آنگاه بیا تا فلسفه را به تو بیاموزم.

عرفا گویند :

اهل دل را دو خصلت باشد:

دل سخن پذیر

سخن دل پذیر

خود را در این جمله پیدا کنید.کدام یک هستید؟

سقراط بر این باور است که در آن پگاه سبز وهم آلود که حضرت دوست انسان را آفرید,روح او را همچون سیبی از وسط به دو نیم کرد و به این دنیا فرستاد و به همین دلیل است که انسان ها در این دنیا پیوسته به دنبال نیمه گمشده خود هستند

 




 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 7:02 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 47937 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396